ادیان و عرفان


+ دلنوشته های یک بهایی مسلمان شده

پشت پنجره تنهایی

 

مثل پرنده ای شکسته بال، لحظه ای آرام و قرارم نبود، لحظه ای از اندیشه دست نمی شستم و لحظه ای راز و نیازم با خدا متوقف نمی شد، از او یاری می جستم برای برخاستن، برای درست زیستن، برای تعلق به دیگران داشتن، برای آزادی... از او می خواستم مرا به خود وانگذارد از او می خواستم مرا از قالب دنیای کوچک دور و برم برهاند و به خود نزدیکم سازد، از او فقط او را می خواستم و خدمت کردن به مردم را، از او فقط عشق و عرفان حقیقی را طلب می کردم و رسیدن به کمال حقیقی را، اتفاقات روزمره مرا سرگرم نمی کرد و از اندیشه ام باز نمی داشت، گوئی در کهکشان به دنبال چیزی می گشتم که حس می کردم دور نیست و زمین را بسیار کوچکتر از آنچه در پی اش بودم می دیدم، در جست و خیز کودکانه ام از تغییر دم می زدم و از ماندن و پوسیدن سخت گریزان بودم، بزرگتر که شدم آنچه مرا به دنبال خود می کشید به من هشدار می داد که توان استقامت را در خود تقویت کن، به من هشدار می داد که تحولی در راه است، تحولی بزرگ، روحت را بساز، تمرین عشقبازی کن، تمرین تنهائی کن، به ظواهر دنیا دل مبند، از آسایش تن بیرون بیا و از فرسایش جان بکاه، کسی گوئی به من می گفت از درختان سیب، سیبهای گندیده را بچین، درختان را آفت زدائی کن، لک لک ها روی بام خانه بلند تو آشیانه ساخته اند، مراقب آنها باش. روز را به عشق غروب طی می کردم. آفتاب که پشت کوهها پنهان می شد به پشت بام می رفتم و از فضای دل انگیز طبیعت دور و بر خانه غرق لذت می شدم. آسمان کم کم از ستاره ها پر می شد آن قدر که شگفتی آفرین بود و حیرت برانگیز، خدائی که جهان را به این زیبائی آفریده از آفرینش ما که اشرف مخلوقات اوئیم چه می خواست؟ از ما چه کاری برمی آمد و اگر قرار است حرکتی از ما سر بزند آیا ایستادن خیانت به عالم بشریت نبود؟ شبهای زیبای پرستاره به من الهام می داد که تو خواهی رسید به آنچه که تو را به حقیقت تو نزدیک کند. به هر آنچه تو را به آدمیت بازگرداند.

مهناز رئوفی

جهت خواندن زندگی این دست یافته به عق حقیقی الهی می توانید کتاب خاطرات یک نجات یافته اثر مهناز رئوفی را دانلود و مطالعه کنید.

نویسنده : حسن گلی زاده ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک